یکم خودت باش

چهلمین روز در گذشت پنج معلم شهرستان میناب

نویسنده :بام میناب
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-09:46 ب.ظ

به نام او که در همین نزدیکی است
می خواهم بنویسم ... بنویسم از کسی که ، هنوز که هنوز است او را نشناختیم . و از کسی که نمی شناسی اش چه می شود نوشت ... جز اندکی واژه که هر چه دستانم را بگیرند . قدرت هم سویی و همراهی با مهربانی های او را ندارند ... و به قول مجید ، چه عاشقانه پر کشید .



مجید پرهون ...
مجید پرهون  در روز بیست و دوم آذر ماه سال 1367 در روستای دهو به دنیا آمد . او در این روز نگاه مهربانش را به روی دنیا گشود .
23 سال زیست و چهل روز پیش ،سه چهار روز مانده به روز تولدش چه عاشقانه ر فت و ... دلمان که می گیرد ازاین است : که چه زود و چه بی خبر رفت . ب و حیا
در حالیکه هنوز طنین لبخند های گرم و البته آکنده از حجب و حیایش در گوشهایمان مانده و ما مانده ایم و خاطراتی بس شیرین که ما در راه ماندگان را گذاشت و ... رفت ...
از همان کودکی یادم که می آید اهل درس و مشق بود و سر به زیر ...
روز ها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها ی مدرسه ابتدایی ... چه بسیار خاطره ای که با تخریب مدرسه کودکی ما زیر خروار ها خاک دفن شدند و ... مجید ... همیشه از بهترین ها بود . از نظر اخلاق ... درس ... فکر و ...
اندیشه اش مهربانی بود ... و ... منش و راه و کارش نیز ... سرش به کار خود بود و آینده شیرینی که برای خویش ترسیم کرده بود ...
دوران راهنمایی را با هم گذراندیم ... هم میزی بودیم ... خیلی با هم بودیم و البته سر گرم شیطنت های دوران کودکی و نوجوانی ... و چه بسیار سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم (البته بیشتر من و محمد ، سر به سر مجید گذاشتیم ) ...
و چه قشنگ اند سر به سر هم گذاشتن خاطره آمیز دوران مدرسه ...
به دبیرستان که رسیدیم او نمونه شد و ما در خم یک کوچه خود ... و فاصله ای که افتاد و فرصت دیداری که نسبت به دوره های تحصیلی سابقمان کم و کمتر شد ...
سال سوم دبیرستان دانشسرای تربیت معلم قبول شد و سال سوم را دانشسرایی بود و راه معمی را پیمود ... دو سال دانشسرا را هم با متانت و صبوری خاص خود به همراه فاضل تمام کرد و شد معلم ... و این بود ، آن آینده ی مجسم شده ای که اول کلام گفتم و ساخته ذهن مجید .
چند سال اندکی نفس گرمش را به بچه ها و کودکان ابتدایی ، هدیه کرد و ما نیز چون کودکان دانش آموز محتاج نفس گرم او ...
سال قبل می گفت نمی خواهی زن بگیری ؟(ازدواج) و من و علیرضا همیشه می خندیدیم . و این می شد موضوعی برای خندیدن ما ... تا اینکه خودش فیلش یاد هندوستان کرد (این چیزی بود که به ما می گفت) و چند ماه پیش شد داماد .
شب های عروسی اش در کنارش بودیم و می گفتیم و می خندیدیم و به قول معروف عروسی رفیقمان ، برادرمان را گرم می کردیم ...
و چه خوش بودیم ما که رفیق ما که آن شب ها داماد بود ، در کنار ما بود و از بودن در کنار هم لذت می بردیم ... دهه اول محرم امسال را با هم بودیم ... شب ها بعد از عزا داری و گاهی روضه خوانی ها با مجید بودیم و علیرضا ... و ... در این اندیشه ام که این روزها و پس از این، چگونه علیرضا را بنگرم  در حالی که مجید همراهش نباشد ...
شاید عادت کرده بودم به دیدن همراه علیرضا و مجید ... افسوس ... افسوس علیرضا ... که مجید هم ...
خوشا به حال ما که چنین دوستان و برادرانی داشتیم و داریم ... و افسوس که چه بسیار وقت ها که از هم و خوبی ها و بودن های کنار هم غافلیم و وقتی به این مهم می رسیم که ...
و ما چه دیر شروع می کنیم از خوبی های دیگران و دوستان گفتن و نوشتن ... افسوس ... افسوس ...
شب های عروسی مجید را در کنارش بودم و بودیم ...
ولی افسوس همیشگی من از لحظاتی بود که با آرامش و متانت همیشگی اش به خاک رفت . من در هیچ کدام از  لحظه های غم انگیز رفتنش کنارش نبودم  و چه تلخ می گذرد این روز ها با این حسرت و ... مجید عزیزم ... رفیق تمام دوره های من یاد تو و خاطرات خوش بودنت بخیر . برادرم ... عزیزم ...
این روز ها چه زود می گذرد . چهلمین روز پرواز عاشقانه مجید پرهون همراه با دوستانش تسلیت عرض می نماییم .(نوشته شده توسط حمید زاهدی)






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :53
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo